شما اینجا هستید: خانه / سیاه مشق های یک دیوانه / این باعث شد که از دست مردُمم در برم …
این باعث شد که از دست مردُمم در برم …

این باعث شد که از دست مردُمم در برم …

do-not-come-back

یه گوشه‌ای از این شهر یه‌ سری آدم هست
آدمایی مثل من
خسته از لحظه‌هایی مثل قبل
خسته از فردایِ شکل دیروز
خسته از آدما و زندگی خشکُ بی‌روح
من از یه نسل دیگه‌ام
صدای گلوله‌ها تو گوشم، واسم لالایی خوندن
تو شیکم ننَم صدای جیغ‌و داد، زیاد شنیدم با صدای بمب‌و موشک
تو بیست‌و چند سال عمرم، آدمارو کنار هم ندیدم
یا جلوی هم بودن، یا رویِ هم
اونا همش در حالِ جنگ بودن
حتی وقتِ خواب، تویِ شب، رویِ تخت
تو بیست‌و چند سال عمرم، بیست‌و چند بار مُردم
بیست‌و چند سال حقمُ خوردن
زندگیمُ برعکس کشیدن
تا منم مثِ اونا اونُ برعکس ببینم
من وقتی مَرد شدم
که پُر درد شدم
ظاهر آدما خوبُ همه تو زرد شدن
تا این‌که خواستم که این اتفاقُ درک کنم
از توی آدمای اجتماعم طرد شدم
این خیلی سخته، این خیلی تلخه
که آدمای دورت نمی‌فهمن چیه حرفت
این اتفاقا می‌شن عقده تویِ قلبت
یه‌مشت اعتقاد چرتُ پرت می‌ره تو مغزت
تا یکم حرف زدم، گفت بگو معذرت
می‌خوام. این زندگی یه خوابِ تلخه، نه؟
کسی ازم نمی‌پرسه که چیه دردِ من؟
دردم اینه که پرده رفت کنار از پنجرم
پس دیدم همه‌چیو داد زدم با هنجرم
بعدش بین منُ خودم شروع شد جنگِ نرم
این باعث شد که از دستِ مردمم در برم
پس نگو برگرد… پس نگو برگرد

اگر در سخن من، در انتقادهایی که من می‌کنم تلخی‌ای وجود داره، این تلخی را بر من ببخشید، اگه معتقدید و می‌بینید که درش حقیقت هست…

درباره محمد

عاشق فناوری ام و طراحی سایت میکنم، از بدقولی بیزارم و خوش قلب و ساده هستم ، همه چیز رو واسه همه میخوام و حسود نیستم ، از آدمهای تازه به دوران رسیده و نمک نشناس متنفرم ! تنهایی رو ترجیح میدم به اینکه با کسایی باشم که سوهان روحم هستند ، برای خودم زندگی میکنم و حرف مردم به هیچ عنوان برام مهم نیست ، راحت نه میگم و تعارفی نیستم ! مسافرت و عکاسی و شب نشینی رو دوست دارم ...

3 دیدگاه ها

  1. ای کاش
    یکی بیاید
    که وقت رفتن
    نرود ….

  2. ببخشید من منظور از اعتقادهات چرت وپرت نفهمیدم
    بعدش منظورتون از جنگ نرم بازم متوجه نشدم

ارسال پاسخ به مطلب

Your email address will not be published.فیلدهای ستاره دار الزامی می باشد *

*

رفتن به بالای صفحه